شهیدی که شهادت را نعمت بزرگ خدا میدانست «و اى امت قرآن، راهى كه ما انتخاب كردهايم را تمام صالحان و شهداى خداوند مىباشد و اگر در اين راه براى ما حادثه اى پيش آمد آن هم نعمت بزرگى مىباشد و اگر در اين راه شهيد شويم پيروز هستيم.» به گزارش خبرنگار پایگاه خبری شهید یاران، […]
شهیدی که شهادت را نعمت بزرگ خدا میدانست
«و اى امت قرآن، راهى كه ما انتخاب كردهايم را تمام صالحان و شهداى خداوند مىباشد و اگر در اين راه براى ما حادثه اى پيش آمد آن هم نعمت بزرگى مىباشد و اگر در اين راه شهيد شويم پيروز هستيم.»
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری شهید یاران، دست ما با قلم سازگارتر است تا با تفنگ ، اما آنجا که شیطان و اولیای او با تفنگ بر جهان و جهانیان حاکمیت یافته اند، ما را چاره ای دیگر نیست مگر آن که تفنگ برداریم و از حق و عدالت و مظلومین دفاع کنیم. «شهید سید مرتضی آوینی»؛ میخوانیم از شهید سیدرسول ربیعی فرزند سیدجعفر، تاریخ شهادت ۱۳۶۱/۲/۱۷.
*زندگینامه
شهید سید رسول ربیعی در یکی از روستاهای نزدیک اصفهان به نام سمسور در سال ۱۳۴۵ چشم به دنیا گشود. زندگی و عمر او هر چند بسیار کوتاه بود، اما سراسر عمر پر ثمرش حکایت از یک انسان موثر و ایثارگر و حماسه آفرین برای مکتب و انقلاب اسلامی بود. این آثار و نتایج را میتوان از کتابخانهای که در مسجد تشکیل داد و خود سرپرستی آن را به عهده داشت و یا شعارهای اسلامی و انقلابی که جهت آگاهی مردم روی دیوارها مینوشت ملاحظه کرد و همچنین سعی میکرد در روستای خویش مردم را از آثار و نتایج انقلاب اسلامی مطلع سازد. بدین جهت بود که با شرکت جستن در امور تبلیغاتی روستا بهترین نقش را ایفا میکرد.
او علاقه زیادی نسبت به بسیج داشت و سعی میکرد دیگران را نیز به بسیج و کلاسهای بسیج تشویق کند و او بیشتر وقت خود را در مسجد روستا جهت امور بسیج میگذراند. شهید ربیعی انسانی پرتلاشی بود. او با وجود سن کم از اراده و ایمان قوی و استورای برخوردار بود. نیمی از روز را به کار در کارگاه برای اداره زندگی خود و مادرش میگذرانید و نیم دیگر را اختصاص به فعالیتهای اسلامی داده بود. او به مجالس مذهبی علاقه فراوان داشت.
خواهر شهید میگوید: «در محله سمسور سکونت داشتیم و رسول متولد آنجا بود. پدرم سید جعفر کار کشاورزی میکرد و زندگیاش را اداره میکرد. ما سه خواهر بودیم و چهار برادر داشتیم و من بزرگترین خواهر بودم. رسول از همان دوران کودکیاش بچه نوبر و زرنگی بود. دوران ابتدائی را در مدرسه شهید صدوقی گذراند و تا کلاس ششم بیشتر درس نخواند. با وجود اینکه وضعیت تحصیلیاش هم مساعد و معلمین دوران ابتدائیاش همیشه از احوالات درسیاش احساس رضایت می.کردند، رسول بنا بر احساس وظیفهای که داشت و خود را ملزم میدانست تا دستان خسته پدر را یاری رسان باشد، وارد عرصه کار شد.
در ابتدا در کارخانه پشم در محدوده ارغوانیه کنونی کارگری میکرد و بعد از آن و در اثنای جنگ وارد سپاه شد. او درآمد حاصله را که مبلغ ناچیزی بود یا صرف احتیاجات زندگی روزمرهاش میکرد یا به کار خیر میزد. او دوست داشت برای مسجد محلهمان کاری انجام دهد و از این رو تصمیم گرفت کتابخانهای را برای آنجا فراهم کند. علاقهمندیاش نسبت به انجام فرائض نماز و روزه و خواندن قرآن از سن ده سالگی نشان داد و حتی بچههای دیگر را نیز به انجام این فرائض و حضور در مسجد تشویق میکرد. به سن ۱۵، ۱۶ سالگی که رسید تصمیم گرفت به جبهه اعزام شود، اما با مخالفتهای برادرم روبرو شد.
ولی او همچنان بر خواسته خود پافشاری کرد و سرانجام با گریه و التماس روانه جبهه شد. تنها ۴۰ روز از زمان اعزام نگذشته بود که در عملیات خرمشهر در شلمچه به شهادت رسید. در این مدت یک روز هم به مرخصی نیامد. رسول نزد خانوادهام بسیار عزیز بود و برادرم به خاطر سن کم رسول و این که خودش هم در جبهه حضور فعال داشت و بر خطرات او واقف بود با رفتن برادرم مخالفت میکرد.
اما رسول نیز بچه جسور و شجاعی بود و احساس وظیفه میکرد. او با وجود سن کمی که داشت همواره ما را نصیحت میکرد و به خصوص در امر رعایت حجاب و خواندن نماز آن هم با جماعت. او در این مدت ۴۰ روزی که در جبهه بود خدمات زیادی را بنا بر آنچه میگفتند انجام میداد و بر حسب وظیفهاش که جابهجائی مجروحین از صحنه جنگ بود، تلاش.های بیوقفهای انجام داده بود.»
*وصیتنامه
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ فَانْفِرُوا ثُبَاتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِيعًا « ای اهل ایمان سلاح جنگ برگیرید و آنگاه دسته دسته یا همه یکباره متّفق (برای جهاد) بیرون روید.» با نام پروردگار جهانيان و هدايت كننده عاشقان فى سبيل الله وصيت نامهام را آغاز مىكنم. سلام و درود به رهبر كبير انقلاب و بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران. سلام و درود بر تمام شهداى اسلام از كربلاى امام حسين (علیه السلام) تا كربلاى ايران.
چند كلمه هم با شما برادران و خواهران عزيز مذهبى، برادران و خواهران من بدانيد آنچه باعث نجات ما از گمراهى است اسلام عزيز مىباشد. پس ما بايد بكوشيم تا وظايف خود را نسبت به اسلام انجام دهيم و ديگر اينكه از خط ولايت فقيه پيروى كنيم. اكنون كه عازم جبهه جنگ حق عليه باطل هستم اميدوارم بتوانم وظيفه اسلامى خودم را به خاطر رضايت خداوند انجام دهم. و اى امت قرآن، راهى كه ما انتخاب كردهايم را تمام صالحان و شهداى خداوند مىباشد و اگر در اين راه براى ما حادثه اى پيش آمد آن هم نعمت بزرگى مىباشد و اگر در اين راه شهيد شويم پيروز هستيم.
شما دوستان و آشنايان مىدانيد كه من در زندگى طعم يتيمى را و سختى زندگى را چشيدم، ولى با اين حال ديدم اسلام در خطر است. خانوادهام را ترک كردم و در كنار برادرانم به جنگ عليه كفار رفتم و من از خداوند راضى هستم كه مرا در آغوش مشكلات و سختیها پرورش داد و عاقبت مزد و پاداش من را می دهد و آرزوى من همان شهادت مىباشد. اما اى مادر مهربان، مرا ببخشيد، زيرا شما زحمت زياد براى من كشيديد. در حالى كه من در سن نه سالگى پدر خود را از دست دادم، ولى شما در تربيت من كوشيديد. از شما اى مادر مهربان انتظار دارم كه همانند مادران شهيدان در شهادت من هيچ ناراحت نشوى و از برادران و خواهران خود مىخواهم كه در شهادت خونبارم و در زندگى دوبارهام و در مرگ سرخم ناراحت نشويد، زيرا انا لله و انا اليه راجعون.
خوشا به حال آنان که پروازشان اسیر هیچ قفسی نشد ، و هیچ بالی اسیر پروازشان نساخت .. خوشا به حال آنان که از رهایی رهیدند ، و بال و بال جانشان نشد . خوشا به حال آنان که ….. خوشا به حال ما ، اگر شهید شویم؛ اللهم الرزقنی شهادة فی سبیلک، شادی روح شهید سیدرسول ربیعی صلوات، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
















Friday, 12 June , 2026