نان، عشق، شماره هزار
برخی روزنامه نگاری را برای نان می خواهند و برخی دیگر برای نام، اما برخی آن را فقط برای عشق می خواهند و رسالتی که قلم بر دوششان نهاده است.
عشق به بوی کاغذ کاهی و بوی تند نفت و رد جوهر روی آن.
و حالا “یاقوت وطن” به هزارمین شماره […]
نان، عشق، شماره هزار
برخی روزنامه نگاری را برای نان می خواهند و برخی دیگر برای نام، اما برخی آن را فقط برای عشق می خواهند و رسالتی که قلم بر دوششان نهاده است.
عشق به بوی کاغذ کاهی و بوی تند نفت و رد جوهر روی آن.
و حالا “یاقوت وطن” به هزارمین شماره رسید، هزار شماره پا به پای شما بودیم و سختی ها کشیدیم، گرمی و سردی چشیدیم و هزار شماره پا به پای روزنامه ای نوپا در سنگلاخ بی مهری ها قد کشیدیم.
هزار شماره مهربانی دیدیم از آن هایی که ذاتشان مهربانی است و نا مهربانی دیدیم از آن هایی که دانستن را نه تنها حق مردم نمی دانند که آن را مزاحم بسیاری از نگاه های بی مهرشان به همنوعان خود می پندارند و می پنداشتند.
و در تمام این مدت آنچه به ما انگیزه و امید داد، نگاه های حماتگر مخاطبانی بود که ما را دیدند، ما را خواندند و ما را فهمیدند.
و تجربه کردیم مدیرانی را که در اوج قدرت، رسانه را عنصری مزاحم می پنداشتند و به محض آن که قدرتشان با یک برگه ابلاغ اداری سلب می شد، دوان دوان به سمتمان می دویدند تا برایشان احقاق حق کنیم و خود را محق ترین و مظلوم ترین موجود روی زمین می پنداشتند و روزنامه و رسانه را ابزاری قدرتمند برای احقاق حق.
هزار شماره گذشت و دیدیم کودکان کار زیر پوست شهر قد کشیدند.
هزار شماره گذشت و انتخابات ها دیدیم و شعارها شنیدیم.
روزانه نگران قیمت ها بودیم و خنجر گرانی گلوی خودمان را نیز برید.
هر روز که از عمرمان می گذشت، یک روز خودمان را به خط پایان نزدیک تر می دیدیم و هر روز و هر ساعت تصمیم می گرفتیم در آشفته بازار قیمت ها و نبود ثبات در بازار، به تمام عشق و علاقه امان پشت کنیم و از فردا دیگر با بوی استرس تیتر و مقاله و سرمقاله و یادداشت و گزارش و خبر از خواب بیدار نشویم، ولی عشق به مخاطب چیز دیگری است. قدرت دیگری دارد…
هر روز که روزنامه از زیر چاپ بیرون آمد، گویی رشته نوری از خورشید بر ما تابیدن می گرفت و شب که این رشته نور از فروغ می افتاد، به فکر فردا بودیم و شماره ای که داشت متولد می شد و جامعه ای که همچون زنی آبستن درد زایمان را به دوش می کشید.
هزار شماره گذشت و حالا در حالی وارد هزاره دوم می شویم که پشت سر صدها مطلب راجع به آلودگی، کودکانی که برای لقمه نانی شهر را واکاوی می کنند و نگاه حسرت زده اشان به فرزندان من، تو و دیگر شهروندان آنقدر گزنده است که اشک را میهمان چشمانمان می کند، نوشته ایم.
صدها مطلب نوشتیم برای هوایی که آلودگی کمترین صفتی است که می توان به او داد و سرفه های شهر زیر بار دود و غبار…
صدها بار نوشتیم از سبز و سرخ شدن اتاق شیشه ای و ناز و کرشمه های خودروسازان و نیاز خودروبازان.
از فرهنگ نوشتیم و هنرمندی مردان و زنان هنر آفرین…
از مستطیل سبز و تشک دایره شکل کشتی، از قهرمانانی که زیر لوای پرچم سه رنگ کشورمان افتخار آفریدند و آن هایی که اشک حسرت پیروزی گونه هایشان را نواخت.
از مردان سیاست نوشتیم و وعده ها و از خونی که به دل پیر و مراد و مولایمان ریختند و یا مرحمی که بر دل این سید بزرگوار گذاشتند.
از ابوذرها و مالک ها نوشتیم و از طلحه ها و زبیر های زمانه…
نوشتیم و نوشتیم به عشق خواندن شما مخاطبان عزیز، اما هزاربار مردیم و زنده شدیم و از مردن توبه کردیم و از زنده شدن بیزار، ولی پای عهدی که بستیم ماندیم…
رضا صالحی پژوه
Wednesday, 27 November , 2024