پدرم…شهید ظهراب سلطانی از سال ۱۳۶۱ تا امروز، زمان برای همه گذشته است؛ برای تو، در جوانیِ آن قاب ایستاده و برای من، در حسرتِ آغوش تو پیر شده است. حالا چهل‌وچهارساله‌ام.به عکست که نگاه می‌کنم، دلم می‌لرزد؛ من از پدرِ توی قاب بزرگ‌تر شده‌ام، اما هنوز نمی‌دانم با بغضِ کودکی که در سینه‌ام تو […]

از سال ۱۳۶۱ تا امروز، زمان برای همه گذشته است؛ برای تو، در جوانیِ آن قاب ایستاده و برای من، در حسرتِ آغوش تو پیر شده است.

حالا چهل‌وچهارساله‌ام.
به عکست که نگاه می‌کنم، دلم می‌لرزد؛ من از پدرِ توی قاب بزرگ‌تر شده‌ام، اما هنوز نمی‌دانم با بغضِ کودکی که در سینه‌ام تو را صدا می‌زند چه کنم.

کاش بودی…
کاش این سال‌ها بر شقیقه‌های تو هم برف نشانده بودند. کاش دست‌هایت کمی می‌لرزید و من استکان چای را به دستت می‌دادم؛ کنارت می‌نشستم، نگاهت می‌کردم و بی‌هیچ حرفی، دلم قرص می‌شد که هستی.

من دلتنگِ روزهایی هستم که با تو نداشته‌ام؛
دلتنگِ صدایت وقتی نامم را می‌گفتی،
دلتنگِ دستی که می‌توانست روی شانه‌ام بنشیند،
دلتنگِ یک «پسرم» که خستگیِ این‌همه سال را از تنم بگیرد.

پدر…
در سالروز شهادتت، از تو با افتخار یاد می‌کنم؛ اما وقتی با عکست تنها می‌شوم، تمام کلمات از یادم می‌روند. می‌مانم من و صورت جوانت و حرف ساده‌ای که چهل‌وچهار سال است در دلم مانده:
«بابا… چقدر جایت خالی‌ست.»

اگر شبی به خوابم آمدی، کمی بیشتر بمان.
بگذار این بار من سرم را روی سینه‌ات بگذارم؛
شاید آن کودکِ درونم، پس از این‌همه سال، آرام بگیرد…

فرزند دلتنگت، مسیب