<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بایگانی‌های جبهه - پایگاه خبری شهید یاران</title>
	<atom:link href="https://shahidyaran.ir/tag/%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://shahidyaran.ir/tag/جبهه/</link>
	<description>پایگاه خبری و تخصصی ترویج فرهنگ ایثار و شهادت</description>
	<lastBuildDate>Sun, 24 Dec 2023 07:34:48 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.1</generator>
	<item>
		<title>گلستان نامه؛</title>
		<link>https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-7/</link>
					<comments>https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ابراهیم باصری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 24 Dec 2023 07:33:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اخبار فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[جبهه]]></category>
		<category><![CDATA[شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[شهید جاویدالاثر احمد جان‌نثاری]]></category>
		<category><![CDATA[گلستان نامه]]></category>
		<category><![CDATA[مجروحیت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://shahidyaran.ir/?p=72801</guid>

					<description><![CDATA[<p>نوجوان شهیدی که با وجود مجروحیت جبهه را ترک نکرد شهید جاویدالاثر احمد جان‌نثاری برای چندمین بار به جبهه شتافت و با وجود بدنی مجروح در سخت‌ترین شرایط در آموزش‌ها شرکت می‌کرد تا بتواند در عملیات‌های بزرگ‌تری شرکت کند. به گزارش خبرنگار پایگاه خبری شهید یاران؛ شهید جاویدالاثر احمد جان‌نثاری در سال ۱۳۴۳ در محله [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-7/">گلستان نامه؛</a> اولین بار در <a href="https://shahidyaran.ir">پایگاه خبری شهید یاران</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p><mark style="background-color:rgba(0, 0, 0, 0)" class="has-inline-color has-vivid-red-color">نوجوان شهیدی که با وجود مجروحیت جبهه را ترک نکرد</mark></p>



<p class="has-vivid-red-color has-text-color has-link-color wp-elements-8e3028ff2ae1fd4d59cbb756e2d733a3"><mark style="background-color:rgba(0, 0, 0, 0)" class="has-inline-color has-black-color">شهید جاویدالاثر احمد جان‌نثاری برای چندمین بار به جبهه شتافت و با وجود بدنی مجروح در سخت‌ترین شرایط در آموزش‌ها شرکت می‌کرد تا بتواند در عملیات‌های بزرگ‌تری شرکت کند.</mark></p>



<p>به گزارش خبرنگار پایگاه خبری شهید یاران؛ شهید جاویدالاثر احمد جان‌نثاری در سال ۱۳۴۳ در محله لادان اصفهان و در خانواده مذهبی و کشاورز متولد شد و پس از دوران کودکی راهی مدرسه شد و تا دوره راهنمایی توانست تحصیل کند و پس از آن به شغل تراشکاری مشغول شد. او فردی فعال و زحمتکش بود.</p>



<p>در سال ۵۷ با شروع انقلاب در اکثر مراسم و تظاهرات‌ها شرکت می‌کرد و دلاوری‌هایش از همان ابتدا زبانزد همه دوستان و نزدیکان بود. تقید زیادی به انجام تکالیف و ترک محرمات داشت. او با شروع جنگ تحمیلی در همان سال اول با دیدن آموزش نظامی به صورت داوطلبانه به کردستان اعزام شد و چندین ماه در کنار فرماندهان رشید اسلام در کردستان مبارزه می‌کرد و با شروع شدن عملیات‌های جنوب، راهی جنوب شد.</p>



<p>در عملیات‌های بستان و چذابه شرکت کرد و دوستان زیادی را از دست داد و خود نیز مجروح شد. پس از بهبودی در عملیات بزرگ فتح‌المبین شرکت کرد و این بار نیز مجروح شد و باز هم خوب نشده بود که سر از پا نشناخته برای شرکت در عملیات راهی جبهه شد.</p>



<p>این بار در سه مرحله عملیات بیت المقدس شرکت نمود و این بار نیز در مرحله سوم عملیات مجروح شد. آری، یاران حقیقی امام هیچ‌گاه حاضر نبودند لحظه‌ای از فرمان امام کوتاهی کنند و با وجود سختی‌های زیاد، بارها و بارها مجروح شدند و باز مانند تشنه‌ای که هرگز سیراب نمی‌شود سراسیمه به خیل راهیان کربلا می‌پیوستند.</p>



<p>آری، «احمد» این بار نیز برای چندمین بار به جبهه شتافت و با وجود بدنی مجروح در سخت‌ترین شرایط در آموزش‌ها شرکت می‌کرد تا بتواند در عملیات‌های بزرگ‌تری شرکت کند و این مرتبه با دفعات دیگر فرق داشت، چرا که «احمد» کاملاً عوض شده بود.</p>



<p>در شب عملیات در کنار خاکریز خودی چند دقیقه قبل از عملیات لحظه‌های حساس نزدیک می‌شد؛ وقت خداحافظی و روبوسی بود. در چشمان همگی نور ایمان در شب مانند ستاره می‌درخشید و از عشق، اشک شوق فرو می‌ریخت. سر و صدای بچه‌ها زیاد بود و هر کس مشغول کاری بود. گریه‌ها، دعاها، ذکرها و روبوسی‌ها… سرانجام خداحافظی.</p>



<p>بعضی گویی خبر از شهادت خود دارند و به همین دلیل به گونه‌ای دیگر خداحافظی می‌کنند که وصف آن لحظه بسیار دشوار است. کم کم به نیروها آماده باش دادند و ستون به راه افتاد که دیدم یک نفر از ستون عقب افتاد و بر روی بلندی نشسته است. به طرف او رفتم. در تاریکی به او نزدیک شدم، دیدم برادرم «احمد» است که اسلحه در بغل گرفته و با قلبی مطمئن چشم به آسمان دوخته و گریه می‌کند.</p>



<p>جا خوردم، آب در دهانم خشک شد و زبانم بند آمد؛ پیش خود گفتم که احمد تا به حال پیشتاز در عملیات‌ها بود، پس چرا این بار گریه می‌کند؟! شاید می‌داند شب آخر عمرش است. به او گفتم: احمد پاشو بریم. گفت: داداش برو، من خواهم آمد و من با غبطه خوردن به حال خود رفتم. پس از ۳۰ کیلومتر پیشروی و پاکسازی هر دو مجروح شدیم، ولی تا آخر منطقه تعیین شده پیش رفتیم تا جایی که دیگر چشمان ما قادر به بینایی نبود.</p>



<p>از تاریخ ۲۳ اردیبهشت سال 1362 به بعد دیگر کسی او را ندید؛ چرا که او به آرزوی دیرینه‌اش که شهادت بود رسید و تاکنون جاویدالاثر است.</p>



<p>برادران و خواهران، خود را از مسیر انقلاب خارج نکنید</p>



<p>شهید احمد جان‌نثاری در وصیت‌نامه خود پس از «بسم الله الرحمن الرحیم» می‌نویسد: وصیت می‌کنم اگر چه سنم پایین‌تر از سفارش کردن است، اما برادران و خواهران، خود را از مسیر انقلاب و امام خارج نکنید. در سنگر مساجد باشید و پاسدار خون شهیدان و اسلحه شهیدان را زمین نگذارید.</p>



<p>پدر و مادرم، گرچه من حق شما را ادا نکردم و پسر خوبی برای شما نبودم، ولی مرا ببخشید و حلال کنید. برای من گریه نکنید، برای امام حسین (ع) و سربازانش و مصائب آنها گریه کنید. برادران و خواهرانم نباید امام تنها بماند. وصیت می‌کنم که یک سال نماز و روزه برایم بگیرید و فرشی که از من است را داخل مسجد محل بیندازید. والسلام.</p>
<p>نوشته <a href="https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-7/">گلستان نامه؛</a> اولین بار در <a href="https://shahidyaran.ir">پایگاه خبری شهید یاران</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">72801</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گلستان نامه؛</title>
		<link>https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-5/</link>
					<comments>https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-5/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ابراهیم باصری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 13 Dec 2023 09:25:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[استخاره]]></category>
		<category><![CDATA[جبهه]]></category>
		<category><![CDATA[شهید]]></category>
		<category><![CDATA[شهید احمد ثقفیان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://shahidyaran.ir/?p=72117</guid>

					<description><![CDATA[<p>شهیدی که معتقد بود جبهه رفتن استخاره نمی‌خواهد مادر شهید ثقفیان می‌گوید: همان اولی که می‌خواست به جبهه برود ما به او گفتیم که نرو، درسَت که تمام شد به جبهه برو، ولی او در جواب می‌گفت شما که نمی‌توانید به جبهه بروید. آن دو برادرم هم که زن و بچه دارند. ما ناموسمان در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-5/">گلستان نامه؛</a> اولین بار در <a href="https://shahidyaran.ir">پایگاه خبری شهید یاران</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="has-vivid-red-color has-text-color has-link-color wp-elements-6c508b37d7901e6e8d5bba1689b03466">شهیدی که معتقد بود جبهه رفتن استخاره نمی‌خواهد</p>



<p>مادر شهید ثقفیان می‌گوید: همان اولی که می‌خواست به جبهه برود ما به او گفتیم که نرو، درسَت که تمام شد به جبهه برو، ولی او در جواب می‌گفت شما که نمی‌توانید به جبهه بروید. آن دو برادرم هم که زن و بچه دارند. ما ناموسمان در خطر است، باید برویم جبهه استخاره که نمی‌خواهد.</p>



<p>به گزارش&nbsp;خبرنگار پایگاه خبری شهید یاران، مادر شهید احمد ثقفیان می‌گوید: «احمد از بچگی با بقیه فرق می‌کرد و همه او را دوست داشتیم و از لحاظ سلامتی هم خوب بود. ولی چند سالش بود که آسم گرفت و چون یک بار تبش ۴۲ درجه شده بود که در مطب دکتر آب سرد روی سر او ریختند. وقتی که او را آوردیم در خانه بچه ریه‌هایش عفونت کرد و حتی آن موقع من داروهای او را در دله می‌گذاشتم چون هم صبح و هم عصر او را می‌بردیم دکتر تا آخر دکترش ما را پیش دکتر دیگری فرستاد که با یک نسخه خوب شد.</p>



<p>چون خیلی نذر و نیاز کرده بودم، انگار خدا برای ما ملک فرستاده بود، چون این بچه سه چهار سال بود که دارو مصرف می‌کرد و خوب نمی‌شد، ولی با یک نسخه آن دکتر خوب شد.</p>



<p>خیلی برای درس و مدرسه ذوق داشت. از مدرسه که می‌آمد می‌رفت مغازه پدرش که مبل ساز بودند و نجاری می‌کرد، کمک من هم در خانه می‌کرد. ولی آخری‌ها دیگر حال و هوایش عوض شده بود. صورتش نورانی شده بود و حالت دیگری هم پیدا کرده بود. بعضی وقت‌ها در فکر فرو می‌رفت. چند تا مرغ داشتیم که محمد به آن‌ها رسیدگی می‌کرد و برای آن‌ها سقف درست کرده بود و می‌خواست که در آفتاب آب‌های آن‌ها گرم نشود و با آن‌ها مهربان بود. یک گوسفند داشت که خیلی او را دوست داشت. وقتی احمد را می‌دید دست هایش را بلند می‌کرد و می‌گذاشت سرشانه احمد، چون خیلی به او محبت می‌کرد.</p>



<p>ایام انقلاب که شد می‌رفت روی پشت بام و با صدای بلند الله اکبر می‌گفت. هنوز صدای او در گوش من هست. اولین کسی بود که در محله الله اکبر می‌گفت. اگر پول داشت پس‌انداز می‌کرد و یا خرج لوازم ورزشی می‌کرد و لباس کاراته می‌خرید. استخر می‌رفت و به ورزش علاقه داشت. عید غدیر را خیلی دوست می‌داشت و حتی شیرینی می‌گرفت و در مسجد می‌داد. خیلی کتاب آورده بود در خانه که به ما می‌گفتند اگر کسی از ساواکی‌ها آن‌ها را ببینند آن‌ها را می‌گیرند که ما پلاستیک کردیم و زیر خاک کردیم که کسی نبیند. همان اولی که می‌خواست به جبهه برود ما به او گفتیم که نرو، درسَت که تمام شد به جبهه برو، ولی او در جواب می‌گفت شما که نمی‌توانید به جبهه بروید. آن دو برادرم هم که زن و بچه دارند. ما ناموسمان در خطر است، باید برویم جبهه استخاره که نمی‌خواهد.</p>



<p>دفعه دومی که به جبهه رفت گوسفندی نذرش کردیم که سالم بیاید، ولی احمد نیامد و گوسفندش را هم به جبهه دادیم. یک شب خواب دیدم که در یک باغ بزرگی بود که پشت یک میز که روی آن مروارید بود و خیلی زیبا بود و یک قرآن بسیار بزرگی روی میز بود. سه تا آقا هم بدون عمامه پشت این میز نشسته بودند و انگار پرده سینما جلوی آن‌ها بود که احمد آمد جلو و نصف صورت نداشت. دوستش که با او رفت و دو ماه بعد شهید شد گفته بود که همین طور بود، احمد نصف صورتش را ترکش برده بود</p>
<p>نوشته <a href="https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-5/">گلستان نامه؛</a> اولین بار در <a href="https://shahidyaran.ir">پایگاه خبری شهید یاران</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-5/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">72117</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مسئول قرارگاه فرهنگی حوزه مقاومت بسیج حضرت ابوذر بهارستان؛</title>
		<link>https://shahidyaran.ir/%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%88%d9%84-%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af%db%8c-%d8%ad%d9%88%d8%b2%d9%87-%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%88%d9%85%d8%aa-%d8%a8%d8%b3%db%8c%d8%ac/</link>
					<comments>https://shahidyaran.ir/%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%88%d9%84-%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af%db%8c-%d8%ad%d9%88%d8%b2%d9%87-%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%88%d9%85%d8%aa-%d8%a8%d8%b3%db%8c%d8%ac/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ابراهیم باصری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 27 Nov 2023 19:17:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[اخبار فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[جبهه]]></category>
		<category><![CDATA[مسئول قرارگاه فرهنگی حوزه مقاومت بسیج حضرت ابوذر بهارستان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://shahidyaran.ir/?p=71184</guid>

					<description><![CDATA[<p>در شهر باید مثل جبهه کار کرد اشرف با اشاره به برگزاری همایش اقتدار بسیج در شهر بهارستان اظهار کرد: جمع آوری جمعیت رزمایش اقتدار ۱۴۰۲ در شهر بهارستان نماد بارز حرکت‌جمعی عمومی بود. امیرحسین اشرف، مسئول قرارگاه فرهنگی حوزه مقاومت بسیج حضرت ابوذر (ع) شهر بهارستان در گفتگو با خبرنگار پایگاه خبری شهید یاران، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://shahidyaran.ir/%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%88%d9%84-%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af%db%8c-%d8%ad%d9%88%d8%b2%d9%87-%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%88%d9%85%d8%aa-%d8%a8%d8%b3%db%8c%d8%ac/">مسئول قرارگاه فرهنگی حوزه مقاومت بسیج حضرت ابوذر بهارستان؛</a> اولین بار در <a href="https://shahidyaran.ir">پایگاه خبری شهید یاران</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="has-vivid-red-color has-text-color">در شهر باید مثل جبهه کار کرد</p>



<p>اشرف با اشاره به برگزاری همایش اقتدار بسیج در شهر بهارستان اظهار کرد: جمع آوری جمعیت رزمایش اقتدار ۱۴۰۲ در شهر بهارستان نماد بارز حرکت‌جمعی عمومی بود.</p>



<p>امیرحسین اشرف، مسئول قرارگاه فرهنگی حوزه مقاومت بسیج حضرت ابوذر (ع) شهر بهارستان در گفتگو با خبرنگار پایگاه خبری شهید یاران، با اشاره به حضور نسل اول انقلاب تا دهه نودی ها در رزمایش اقتدار بسیجیان در شهر بهارستان اذعان کرد: همگان دیدند در مکانی که چندی قبل آشوبگران و اغتشاشگران انگشت شماری قصد تصرف آنجا را داشتند؛ اما حال مکان تجمع حدود ۴۰۰۰ نفر بسیجی بود.<br>وی افزود: در این رزمایش بزرگ از نسل اول انقلاب تا دهه نودی ها حاضر بودند و عاشقانه و داوطلبانه پرچم رژیم منحوس اسراییل و امریکا را کف کفش های خود کشیدند.</p>



<p>مسئول قرارگاه فرهنگی حوزه مقاومت بسیج حضرت ابوذر بهارستان، رزمایش اقتدار بسیج را حرکتی بزرگ در شهر بیان کرد و گفت: به پیشنهاد و دستور فرماندهی محترم<br>ناحیه مقاومت بسیج امام حسین(ع) شهر بهارستان<br>و با همکاری دستگاههای شهری،نظامی،انتظامی و آموزشی<br>فعل خواستن را صرف کردند.<br>اشرف ادامه داد: بارها عرض داشتم و خواهم داشت در شهر باید مثل جبهه کار کرد .</p>



<p>وی با اشاره به فرمایشات مقام معظم رهبری گفت:همانطور که امام‌خامنه ای در تاریخ ۹۲/۲/۲ دستور تشکیل جبهه های فرهنگی را صادر کردند ودر سالهای اخیر از حرکتهای عمومی مردم با محوریت حلقه های میانی صحبتها داشتند.</p>



<p>مسئول قرارگاه فرهنگی حوزه مقاومت بسیج حضرت ابوذر بهارستان جمع آوری جمعیت رزمایش اقتدار ۱۴۰۲ در شهر بهارستان را نماد بارز حرکت‌جمعی عمومی بیان و عنوان کرد: حلقه های میانی از جمله بسیج اصناف، بسیج محلات، بسیج دانش آموزی اخوت ایمانی وتشکیلاتی دستگاههای شهری و اجرایی شهر عاملیت این موفقیت بود وچه بسا بهتر که نسل دهه هشتادو دهه نود را بعنوان حلقه های میانی شهر تربیت کنیم رشد کنند و خاکریزهای این جبهه را فتح کنند .</p>



<p>وی خاطرنشان کرد: بعنوان یکی از خادمین فرهنگی شهر عرض میکنم یقینا فعالیتهای پیش رو بسیار زیاد است که قطعا با مشارکت مردم در مورد احصاء مسائل و مشکلات مردم و محلات اقدام خواهیم کردکه این امری قابل حل است.</p>



<p>وی در پایان اظهار امیدواری کرد و گفت: امیدوارم اخوت تشکیلاتی بین مسئولان شهر روز به روز بیشتر باشد تا بتوانیم به دست دهه هشتادی ها وحتی دهه نودی ها خرمشهر ها را فتح کنیم.</p>



<p>خبرنگار: الهام خانی</p>
<p>نوشته <a href="https://shahidyaran.ir/%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%88%d9%84-%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af%db%8c-%d8%ad%d9%88%d8%b2%d9%87-%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%88%d9%85%d8%aa-%d8%a8%d8%b3%db%8c%d8%ac/">مسئول قرارگاه فرهنگی حوزه مقاومت بسیج حضرت ابوذر بهارستان؛</a> اولین بار در <a href="https://shahidyaran.ir">پایگاه خبری شهید یاران</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://shahidyaran.ir/%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%88%d9%84-%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af%db%8c-%d8%ad%d9%88%d8%b2%d9%87-%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%88%d9%85%d8%aa-%d8%a8%d8%b3%db%8c%d8%ac/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">71184</post-id>	</item>
		<item>
		<title>«گلستان نامه»؛</title>
		<link>https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-4/</link>
					<comments>https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ابراهیم باصری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Nov 2023 14:00:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اخبار فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[احمد ثقفیان]]></category>
		<category><![CDATA[جبهه]]></category>
		<category><![CDATA[دفاع از ناموس]]></category>
		<category><![CDATA[شهید]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://shahidyaran.ir/?p=70943</guid>

					<description><![CDATA[<p>شهیدی که برای دفاع از ناموس به جبهه اعزام شد مادر شهید احمد ثقفیان گفت: همان اولی که می‌خواست به جبهه برود ما به او گفتیم که نرو، درسََت که تمام شد به جبهه برو، ولی او در جواب می‌گفت شما که نمی‌توانید به جبهه بروید. آن دو برادرم هم که زن و بچه دارند. [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-4/">«گلستان نامه»؛</a> اولین بار در <a href="https://shahidyaran.ir">پایگاه خبری شهید یاران</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="has-vivid-red-color has-text-color">شهیدی که برای دفاع از ناموس به جبهه اعزام شد</p>



<p class="has-vivid-red-color has-text-color"><mark style="background-color:rgba(0, 0, 0, 0)" class="has-inline-color has-black-color">مادر شهید احمد ثقفیان گفت: همان اولی که می‌خواست به جبهه برود ما به او گفتیم که نرو، درسََت که تمام شد به جبهه برو، ولی او در جواب می‌گفت شما که نمی‌توانید به جبهه بروید. آن دو برادرم هم که زن و بچه دارند. ما ناموسمان در خطر است، باید برویم جبهه استخاره که نمی‌خواهد.</mark></p>



<p>به گزارش&nbsp;خبرنگار پایگاه خبری شهید یاران، مادر شهید احمد ثقفیان می‌گوید: احمد از بچگی با بقیه فرق می‌کرد و همه او را دوست داشتیم و از لحاظ سلامتی هم خوب بود. ولی چند سالش بود که آسم گرفت و چون یک بار تبش ۴۲ درجه شده بود که در مطب دکتر آب سرد روی سر او ریختند. وقتی که او را آوردیم در خانه بچه ریه‌هایش عفونت کرد و حتی آن موقع من داروهای او را در دله می‌گذاشتم چون هم صبح و هم عصر او را می‌بردیم دکتر تا آخر دکترش ما را پیش دکتر دیگری فرستاد که با یک نسخه خوب شد. چون خیلی نذر و نیاز کرده بودم، انگار خدا برای ما ملک فرستاده بود، چون این بچه سه چهار ساله بود که دارو مصرف می‌کرد و خوب نمی‌شد ولی با یک نسخه آن دکتر خوب شد.</p>



<p>خیلی برای درس و مدرسه ذوق داشت. از مدرسه که می‌آمد می‌رفت مغازه پدرش که مبل ساز بودند و نجاری می‌کرد. در خانه کمک من هم می‌کرد ولی آخری‌ها دیگر حال و هوایش عوض شده بود. صورتش نورانی شده بود و حالت دیگری هم پیدا کرده بود. بعضی وقت‌ها در فکر فرو می‌رفت. چند تا مرغ داشتیم که محمد به آنها رسیدگی می‌کرد و برای آنها سقف درست کرده بود و می‌خواست که در آفتاب، آب‌های آنها گرم نشود و با آنها مهربان بود. یک گوسفند داشت که خیلی او را دوست داشت. وقتی احمد را می‌دید دست‌هایش را بلند می‌کرد و می‌گذاشت سرشانه احمد، چون خیلی به او محبت می‌کرد.</p>



<p>ایام انقلاب که شد می‌رفت روی پشت بام و با صدای بلند الله اکبر می‌گفت. هنوز صدای او در گوش من هست. اولین کسی بود که در محله الله اکبر می‌گفت. اگر پول داشت، پس‌انداز می‌کرد و یا خرج لوازم ورزشی می‌کرد و لباس کاراته می‌خرید. استخر می‌رفت و به ورزش علاقه داشت. عید غدیر را خیلی دوست می‌داشت و حتی شیرینی می‌گرفت و در مسجد پخش می‌کرد.</p>



<p>خیلی کتاب آورده بود در خانه که به ما می‌گفتند اگر کسی از ساواکی‌ها آنها را ببینند آنها را می‌گیرند که ما پلاستیک کردیم و زیر خاک کردیم که کسی نبیند. همان اولی که می‌خواست به جبهه برود ما به او گفتیم که نرو، درسََت که تمام شد به جبهه برو، ولی او در جواب می‌گفت شما که نمی‌توانید به جبهه بروید. آن دو برادرم هم که زن و بچه دارند. ما ناموسمان در خطر است، باید برویم جبهه استخاره که نمی‌خواهد. دفعه دومی که به جبهه رفت گوسفندی نذرش کردیم که سالم بیاید، ولی احمد نیامد و گوسفندش را هم به جبهه دادیم.</p>



<p>وصیت‌نامه شهید احمد ثقفیان</p>



<p>بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ</p>



<p>وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ<br>«هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شده‌اند، مرده مپندار، بلکه زنده‌اند که نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.»</p>



<p>اما بعد؛ همانا جهاد دری است از درهای بهشت که پروردگار آن را به روی بندگان ویژه خود گشوده است. جهاد جامه فاخر تقوی و زره پولادین خدا و سپر مطمئن اوست، هر کس از آن اِعراض کند خداوند لباس ذلت و خواری به تن او پوشانده و مشمول بلایش قرار می دهد. (قسمتی از خطبه 127نهج البلاغه.)</p>



<p>ما مدافع اسلام هستیم و مدافع اسلام با جان و مال عزیزان خودش دفاع می‌کند و هرگز نخواهد نشست. (امام خمینی)</p>



<p>با درود به روان پاک تمام شهدا از زمان هابیل تا کربلای حسینی و از آنجا تا کربلای خونین خمینی و با سلام و درود به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و نایب بر حقش امام خمینی که ما را از منجلاب ذلت و ستمشاهی و ضد اسلامی نجات بخشید و به راه اسلام حقیقی رهنمون نمود که با نثار جان و مال خود اسلام را آبیاری کنیم و اکنون سخنی با مردم شهیدپرور ایران، سخن اولم این که همیشه در خط رهبر انقلاب و پشتیبان ولایت فقیه باشید و دیگر اینکه بنا به گفته رهبر عزیزمان آمریکا و شوروی را دشمن و شیطان بدانید.</p>



<p>و شما ای پدر و مادر عزیز و مهربانم، من از شما به خاطر زحمات بی‌حد و حسابی که خود اندازه کمی از آن را می‌دانم تشکر کرده و امیدوارم که مرا به خاطر نافرمانی‌هایی که از شما کرده‌ام ببخشید. والسلام. احمد ثقفیان</p>
<p>نوشته <a href="https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-4/">«گلستان نامه»؛</a> اولین بار در <a href="https://shahidyaran.ir">پایگاه خبری شهید یاران</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">70943</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گلستان نامه؛</title>
		<link>https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-3/</link>
					<comments>https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-3/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ابراهیم باصری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 26 Oct 2023 09:59:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[جبهه]]></category>
		<category><![CDATA[شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[مجروح]]></category>
		<category><![CDATA[نوجوان شهید]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://shahidyaran.ir/?p=68726</guid>

					<description><![CDATA[<p>نوجوان شهیدی که با وجود مجروحیت جبهه را ترک نکرد شهید جاویدالاثر احمد جان‌نثاری برای چندمین بار به جبهه شتافت و با وجود بدنی مجروح در سخت‌ترین شرایط در آموزش‌ها شرکت می‌کرد تا بتواند در عملیات‌های بزرگ‌تری شرکت کند. به گزارش خبرنگار پایگاه خبری شهید یاران، شهید جاویدالاثر احمد جان‌نثاری در سال ۱۳۴۳ در محله [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-3/">گلستان نامه؛</a> اولین بار در <a href="https://shahidyaran.ir">پایگاه خبری شهید یاران</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p><strong><mark style="background-color:rgba(0, 0, 0, 0)" class="has-inline-color has-vivid-red-color">نوجوان شهیدی که با وجود مجروحیت جبهه را ترک نکرد</mark></strong></p>



<p>شهید جاویدالاثر احمد جان‌نثاری برای چندمین بار به جبهه شتافت و با وجود بدنی مجروح در سخت‌ترین شرایط در آموزش‌ها شرکت می‌کرد تا بتواند در عملیات‌های بزرگ‌تری شرکت کند.</p>



<p>به گزارش خبرنگار پایگاه خبری شهید یاران، شهید جاویدالاثر احمد جان‌نثاری در سال ۱۳۴۳ در محله لادان اصفهان و در خانواده مذهبی و کشاورز متولد شد و پس از دوران کودکی راهی مدرسه شد و تا دوره راهنمایی توانست تحصیل کند و پس از آن به شغل تراشکاری مشغول شد. او فردی فعال و زحمتکش بود.</p>



<p>در سال ۵۷ با شروع انقلاب در اکثر مراسم و تظاهرات‌ها شرکت می‌کرد و دلاوری‌هایش از همان ابتدا زبانزد همه دوستان و نزدیکان بود. تقید زیادی به انجام تکالیف و ترک محرمات داشت. او با شروع جنگ تحمیلی در همان سال اول با دیدن آموزش نظامی به صورت داوطلبانه به کردستان اعزام شد و چندین ماه در کنار فرماندهان رشید اسلام در کردستان مبارزه می‌کرد و با شروع شدن عملیات‌های جنوب، راهی جنوب شد.</p>



<p>در عملیات‌های بستان و چذابه شرکت کرد و دوستان زیادی را از دست داد و خود نیز مجروح شد. پس از بهبودی در عملیات بزرگ فتح‌المبین شرکت کرد و این بار نیز مجروح شد و باز هم خوب نشده بود که سر از پا نشناخته برای شرکت در عملیات راهی جبهه شد.</p>



<p>این بار در سه مرحله عملیات بیت المقدس شرکت نمود و این بار نیز در مرحله سوم عملیات مجروح شد. آری، یاران حقیقی امام هیچ‌گاه حاضر نبودند لحظه‌ای از فرمان امام کوتاهی کنند و با وجود سختی‌های زیاد، بارها و بارها مجروح شدند و باز مانند تشنه‌ای که هرگز سیراب نمی‌شود سراسیمه به خیل راهیان کربلا می‌پیوستند.</p>



<p>آری، «احمد» این بار نیز برای چندمین بار به جبهه شتافت و با وجود بدنی مجروح در سخت‌ترین شرایط در آموزش‌ها شرکت می‌کرد تا بتواند در عملیات‌های بزرگ‌تری شرکت کند و این مرتبه با دفعات دیگر فرق داشت، چرا که «احمد» کاملاً عوض شده بود.</p>



<p>در شب عملیات در کنار خاکریز خودی چند دقیقه قبل از عملیات لحظه‌های حساس نزدیک می‌شد؛ وقت خداحافظی و روبوسی بود. در چشمان همگی نور ایمان در شب مانند ستاره می‌درخشید و از عشق، اشک شوق فرو می‌ریخت. سر و صدای بچه‌ها زیاد بود و هر کس مشغول کاری بود. گریه‌ها، دعاها، ذکرها و روبوسی‌ها… سرانجام خداحافظی.</p>



<p>بعضی گویی خبر از شهادت خود دارند و به همین دلیل به گونه‌ای دیگر خداحافظی می‌کنند که وصف آن لحظه بسیار دشوار است. کم کم به نیروها آماده باش دادند و ستون به راه افتاد که دیدم یک نفر از ستون عقب افتاد و بر روی بلندی نشسته است. به طرف او رفتم. در تاریکی به او نزدیک شدم، دیدم برادرم «احمد» است که اسلحه در بغل گرفته و با قلبی مطمئن چشم به آسمان دوخته و گریه می‌کند.</p>



<p>جا خوردم، آب در دهانم خشک شد و زبانم بند آمد؛ پیش خود گفتم که احمد تا به حال پیشتاز در عملیات‌ها بود، پس چرا این بار گریه می‌کند؟! شاید می‌داند شب آخر عمرش است. به او گفتم: احمد پاشو بریم. گفت: داداش برو، من خواهم آمد و من با غبطه خوردن به حال خود رفتم. پس از ۳۰ کیلومتر پیشروی و پاکسازی هر دو مجروح شدیم، ولی تا آخر منطقه تعیین شده پیش رفتیم تا جایی که دیگر چشمان ما قادر به بینایی نبود.</p>



<p>از تاریخ ۲۳ اردیبهشت سال 1362 به بعد دیگر کسی او را ندید؛ چرا که او به آرزوی دیرینه‌اش که شهادت بود رسید و تاکنون جاویدالاثر است.</p>



<p>برادران و خواهران، خود را از مسیر انقلاب خارج نکنید</p>



<p>شهید احمد جان‌نثاری در وصیت‌نامه خود پس از «بسم الله الرحمن الرحیم» می‌نویسد: وصیت می‌کنم اگر چه سنم پایین‌تر از سفارش کردن است، اما برادران و خواهران، خود را از مسیر انقلاب و امام خارج نکنید. در سنگر مساجد باشید و پاسدار خون شهیدان و اسلحه شهیدان را زمین نگذارید.</p>



<p>پدر و مادرم، گرچه من حق شما را ادا نکردم و پسر خوبی برای شما نبودم، ولی مرا ببخشید و حلال کنید. برای من گریه نکنید، برای امام حسین (ع) و سربازانش و مصائب آنها گریه کنید. برادران و خواهرانم نباید امام تنها بماند. وصیت می‌کنم که یک سال نماز و روزه برایم بگیرید و فرشی که از من است را داخل مسجد محل بیندازید. والسلام</p>
<p>نوشته <a href="https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-3/">گلستان نامه؛</a> اولین بار در <a href="https://shahidyaran.ir">پایگاه خبری شهید یاران</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d8%9b-3/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">68726</post-id>	</item>
		<item>
		<title>«گلستان نامه»</title>
		<link>https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/</link>
					<comments>https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ابراهیم باصری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 19 Oct 2023 06:38:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[معرفی شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[استخاره]]></category>
		<category><![CDATA[جبهه]]></category>
		<category><![CDATA[شهید]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://shahidyaran.ir/?p=68114</guid>

					<description><![CDATA[<p>شهیدی که معتقد بود جبهه رفتن استخاره نمی‌خواهد مادر شهید ثقفیان می‌گوید: همان اولی که می‌خواست به جبهه برود ما به او گفتیم که نرو، درسَت که تمام شد به جبهه برو، ولی او در جواب می‌گفت شما که نمی‌توانید به جبهه بروید. آن دو برادرم هم که زن و بچه دارند. ما ناموسمان در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/">«گلستان نامه»</a> اولین بار در <a href="https://shahidyaran.ir">پایگاه خبری شهید یاران</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p></p>



<p><strong><mark style="background-color:rgba(0, 0, 0, 0)" class="has-inline-color has-vivid-red-color">شهیدی که معتقد بود جبهه رفتن استخاره نمی‌خواهد</mark></strong></p>



<p>مادر شهید ثقفیان می‌گوید: همان اولی که می‌خواست به جبهه برود ما به او گفتیم که نرو، درسَت که تمام شد به جبهه برو، ولی او در جواب می‌گفت شما که نمی‌توانید به جبهه بروید. آن دو برادرم هم که زن و بچه دارند. ما ناموسمان در خطر است، باید برویم جبهه استخاره که نمی‌خواهد.</p>



<p>به گزارش خبرنگار پایگاه خبری شهید یاران؛ مادر شهید احمد ثقفیان می‌گوید: «احمد از بچگی با بقیه فرق می‌کرد و همه او را دوست داشتیم و از لحاظ سلامتی هم خوب بود. ولی چند سالش بود که آسم گرفت و چون یک بار تبش ۴۲ درجه شده بود که در مطب دکتر آب سرد روی سر او ریختند. وقتی که او را آوردیم در خانه بچه ریه‌هایش عفونت کرد و حتی آن موقع من داروهای او را در دله می‌گذاشتم چون هم صبح و هم عصر او را می‌بردیم دکتر تا آخر دکترش ما را پیش دکتر دیگری فرستاد که با یک نسخه خوب شد.</p>



<p>چون خیلی نذر و نیاز کرده بودم، انگار خدا برای ما ملک فرستاده بود، چون این بچه سه چهار سال بود که دارو مصرف می‌کرد و خوب نمی‌شد، ولی با یک نسخه آن دکتر خوب شد.</p>



<p>خیلی برای درس و مدرسه ذوق داشت. از مدرسه که می‌آمد می‌رفت مغازه پدرش که مبل ساز بودند و نجاری می‌کرد، کمک من هم در خانه می‌کرد. ولی آخری‌ها دیگر حال و هوایش عوض شده بود. صورتش نورانی شده بود و حالت دیگری هم پیدا کرده بود. بعضی وقت‌ها در فکر فرو می‌رفت. چند تا مرغ داشتیم که محمد به آن‌ها رسیدگی می‌کرد و برای آن‌ها سقف درست کرده بود و می‌خواست که در آفتاب آب‌های آن‌ها گرم نشود و با آن‌ها مهربان بود. یک گوسفند داشت که خیلی او را دوست داشت. وقتی احمد را می‌دید دست هایش را بلند می‌کرد و می‌گذاشت سرشانه احمد، چون خیلی به او محبت می‌کرد.</p>



<p>ایام انقلاب که شد می‌رفت روی پشت بام و با صدای بلند الله اکبر می‌گفت. هنوز صدای او در گوش من هست. اولین کسی بود که در محله الله اکبر می‌گفت. اگر پول داشت پس‌انداز می‌کرد و یا خرج لوازم ورزشی می‌کرد و لباس کاراته می‌خرید. استخر می‌رفت و به ورزش علاقه داشت. عید غدیر را خیلی دوست می‌داشت و حتی شیرینی می‌گرفت و در مسجد می‌داد. خیلی کتاب آورده بود در خانه که به ما می‌گفتند اگر کسی از ساواکی‌ها آن‌ها را ببینند آن‌ها را می‌گیرند که ما پلاستیک کردیم و زیر خاک کردیم که کسی نبیند. همان اولی که می‌خواست به جبهه برود ما به او گفتیم که نرو، درسَت که تمام شد به جبهه برو، ولی او در جواب می‌گفت شما که نمی‌توانید به جبهه بروید. آن دو برادرم هم که زن و بچه دارند. ما ناموسمان در خطر است، باید برویم جبهه استخاره که نمی‌خواهد.</p>



<p>دفعه دومی که به جبهه رفت گوسفندی نذرش کردیم که سالم بیاید، ولی احمد نیامد و گوسفندش را هم به جبهه دادیم. یک شب خواب دیدم که در یک باغ بزرگی بود که پشت یک میز که روی آن مروارید بود و خیلی زیبا بود و یک قرآن بسیار بزرگی روی میز بود. سه تا آقا هم بدون عمامه پشت این میز نشسته بودند و انگار پرده سینما جلوی آن‌ها بود که احمد آمد جلو و نصف صورت نداشت. دوستش که با او رفت و دو ماه بعد شهید شد گفته بود که همین طور بود، احمد نصف صورتش را ترکش برده بود. </p>
<p>نوشته <a href="https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/">«گلستان نامه»</a> اولین بار در <a href="https://shahidyaran.ir">پایگاه خبری شهید یاران</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://shahidyaran.ir/%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">68114</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>
